+دنبال کردن

خانه

درباره کانال

کانال های مرتبط

ویدئوهای کانال

Video05:40

داستان دوست واقعی

داستان کوتاه دوست واقعی یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود، من از مدرسه به خانه برمی گشتم که یکی از بچه های کلاس را می دیدم ، اسمش مارک بود. انگار تمام کتابهایش را به خانه می برد، با خودم گفتم: چه کسی این همه کتاب را آخر هفته به خانه می برد حتما این پسر خیلی بی حالیه، من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم ...
Video02:21

داستان عصبانیت و عشق

داستان کوتاه عصبانیت و عشق مرد در حال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد ....
Video15:58

داستان شریک مال مردم

داستان کوتاه شریک مال مردم
Video02:08

داستان شایعه پراکنی

داستان کوتاه شایعه پراکنی زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند مرد حکیم به او گفت : به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 5 تا پر بیشتر پیدا نکرد مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری
Video02:28

داستان شانس خود را امتحان کنید

داستان کوتاه شانس خود را امتحان کنید مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد . جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما...گاو دم نداشت! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
Video02:16

داستان خرس و اژدها

داستان کوتاه خرس و اژدها اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟ پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد. مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است. پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند. مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است. پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي. مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند. پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است. دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست.
Video01:56

داستان حکمت خدا

داستان کوتاه و آموزنده حکمت خدا.
Video01:59

داستان حرف مردم

داستان کوتاه و آموزنده حرف مردم
Video01:14

داستان تغییر دنیا

داستان کوتاه تغییر دنیا بر سر مزار كشيشي نوشته شده است : كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم . بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!!
Video01:27

داستان راهی آسانتر

داستان کوتاه راهی آسانتر هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل. آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد. روس ها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!
Video11:08

داستان صبر حضرت ایوب

داستان کوتاه صبر حضرت ایوب حضرت ایوب از نوادگان اسحاق بن ابراهیم بود.خداوند متعال وی را به پیامبری برانگیخت.او را از نعمت های وافر،فرزندان،باغ ها و گوسفندان و جاه و جلال بهره مند ساخت.همواره بر سر سفره اش یتیمان و نیازمندان بسیاری می نشستند و در مورد اقوام و نزدیکان صله ارحام به جا می آورد.فرشتگان به واسطه شکرگذاری او از نعمت های بیکران خداوند دائماً او را به بزرگی یاد می کردند. همین امر باعث شد شیطان در صدد بر آید تا از مقام او بکاهد و او را در گودال بدبختی بیاندازد،لذا به پیشگاه خداوند اعتراض کرد که شکرگذاری ایوب به دلیل نعمت های زیادی است که به او بخشیده ای و اگر این نعمت ها از او ستانده شود و در ناراحتی و گرفتاری قرار گیرد.به طور حتم دیگر از او شکرگذاری نخواهی دید. خداوند که از باطن بندگان خویش بخوبی آگاه است برای این که ایمان کم نظیر ایوب را به دیگران اثبات کند،تمام اموال،مزارع و اغنام او را در اختیار شیطان قرار داد و به شیطان فرمود:ثروت و فرزندان ایوب از آن تو.ابلیس تمام اموال و فرزندان او را به نابودی و هلاکت کشاند،این رخداد هیچ ناراحتی و اندوهی در ایوب ایجاد نکرد نابود شدن اموال و هلاکت فرزندان ایوب،سبب ناسپاسی او نسبت به خدای تعالی نشد.بلکه بیش از گذشته به شکرگذاری خداوند پرداخت.لذا وقتی شیطان خود را شکست خورده و ذلیل دید،آخرین تیر خود را در کمان گذاشت،تندرستی ایوب را نشانه گرفت از خداوند خواست،جسم سالم او را گرفتار مرض و بیماری کند تا بیماری ایوب سبب ناشکیبایی و ناسپاسی او نسبت به خداوند گردد. ایوب بیمار شد،بیماری طوری بود که کرم در هفت اندام ایوب افتاد و بوی گرفت،طوری که مردمان شهر جمع شدند و گفتند ما می ترسیم بیماری تو به ما و فرزندانمان سرایت کند.از این شهر برو.با خواری او را از شهر بیرون آوردند.همسرش با او می رفت و بسیار گریه می کرد و می گفت:چه شد آن همه عزّت و نعمت؟! چرا ما را با این خواری از شهر بیرون کردند.تنها کسی که تا آخرین لحظات در کنار او ماند همسر وفادارش«رحمه» که بسیار مهربان و دلسوز بود و با سختی و فلاکت زندگی را می گذراند. سالها گذشت اما از صبر و شکیبایی ایوب اندکی کاسته نشد بلکه هر روز بیش از گذشته به شکرگذاری خداوند می پرداخت،همین امر شیطان را ذلیل و بیچاره کرد از عمق وجودش فریادی برآورد، فرزندان شیطان دورش جمع شدند و علت را جویا شدند. ابلیس گفت:ایوب مرا به زانو درآورد و شرمنده پروردگار شدم شما را خواندم تا مرا راهنمایی و کمک کنید. گفتند:چرا از مکرها و حیله هایی که با آن امت های گذشته را به بیراه می کشیدی استفاده نمی کنی؟! گفت: تمام حیله ها را به کار بردم اما در این بنده اثر نکرد. گفتند:پدرت،آدم را به واسطه همسرش از بهشت بیرون کرد، تو نیز آن راه را برگزین و از طریق همسرش ایوب را گرفتار و ذلیل کن. این شیوه مورد تأیید شیطان قرار گرفت.او خود به صورت مردی درآورد و به سراغ رحمه رفت وشروع به وسوسه کردن او کرد و گفت:آن همه ثروت و اموال،از دست شما رفت،فرزندانت به هلاکت رسیدند، همسرت نیز دچار بلا و بیماری شده است.گمان نمی کنم این بلا و گرفتاری هیچ گاه از شما دور شود.! رحمه از شنیدن این سخنان آهی از ته دل برآورد. شیطان گفت:برای رهایی از این گرفتاری ها،این گوسفند را نزد همسرت ببر و بگو آن را ذبح کند و هنگام ذبح کردن نام خدا را بر زبان جاری نسازد تا شفا یابد.رحمه شتابان به سوی ایوب رفت و گفت:ای ایوب تا چه وقت خداوند تو را این گونه عذاب می کند!آن همه مال و ثروت را از تو ستاند،فرزندانت کو؟ زیبایی چهره ات کجا رفت؟ بیا این گوسفند را بدون اینکه نام خداوند را ببری ذبح کن تا سلامت شوی! ایوب گفت:شیطان سراغ تو آمده و تو را وسوسه کرده و تو نیز سخنان او را قبول کردی؟! وای بر تو رَحمه! آن همه مال و اموال و فرزندان را چه کسی به ما داده بود؟ گفت:خدا.ایوب گفت: ما چند سال در ناز و نعمت به سر می بردیم؟ گفت:هشتاد سال.ایوب گفت:چند سال است که گرفتار شده ایم؟! گفت:هفت سال.ایوب فریاد زد وای بر تو خیلی ناسپاسی کردی؟ چرا تحمل نکردی تا سختی ما به اندازه مدت راحتی و آسایش مان برسد؟! در خبری دیگر آمده است که یک روز رحمه بسیار گشت و هیچ چیز به دست نیاورد،نمی خواست تهی دست به پیش ایوب برگردد.نومید و غمگین شد در این جا شیطان خود را به صورت زنی مُنَعّمه (ثروتمند) درآورد و جلوی رحمه ظاهر گشت.رحمه گفت:چیزی بده تا پیش بیمارم ببرم در ازای آن برایت کار می کنم. زن گفت:من کاری ندارم که تو برایم انجام دهی،اما اگر گیسوان خود را بِبُری و به من بدهی به تو چیزی می دهم تا برای بیمارت ببری.رحمه بسیار گریست و گفت که این را از من نخواه.آن زن به سخنان رحمه هیچ توجهی نکرد. رحمه می خواست پیش ایوب بازگردد اما دست خالی نمی توانست چاره ای جز بریدن گیسوان خود ندید مویش را برید و به آن زن داد. شیطان به صورت آدمی شد و پیش ایوب آمد و گفت:زنت کار بد کرد گیسوانش را بریدند.(در هر دو روایت) ایوب غم و غصه زیاد خورد و ناله کرد به همسرش گفت:به خدا قسم اگر حق تعالی مرا شفا دهد برای همین گناهت تو را صد تازیانه خواهم زد.از نزد من برو.آب و غذای تو بر من حرام است و دیگر از دست تو آب و نانی نخواهم خورد. همسر ایوب از کنار او رفت و ایوب خود را در سختی و گرفتاری ها دید،در آن وضعیت پیشانی بر خاک نهاد و گفت:پروردگارا،سختی و گرفتاری بر من فشار آورده است و تو مهربانترین مهربانان هستی.دری از رحمت خود بر من بگشا و مرا رهایی بخش. خداوند دعای ایوب را مستجاب کرد از جانب جبرئیل(ع) وحی آمد،یا ایوب برخیز که خدای متعال بر تو رحمت کرده و تو را راحتی و فرج داد. ایوب گفت:چگونه برخیزم در صورتی که حال من اینگونه است؟ گفت:یا ایوب،پای بر زمین بزن. ایوب(ع) پای بر زمین بزد به سرعت زیر پایش چشمه آبی پدیدار شد در زیر پای دیگرش نیز همچنین. جبرئیل گفت:از این چشمه بدن خود را شستشویی ده تا تمام کسالت ها و مرض های تو برطرف شود و قدرت بینی.و از چشمه دیگر بنوش تا رحمت بینی.ایوب در آن چشمه فرورفت و هفت جای بدنش سلامت شد گویی که هرگز او دچار بیماری و مرضی نبوده است. خداوند به پاس صبر و شکیبایی بی مانندش فرزندانش را به او بازگرداند.پس از مدتی همسرش برای رسیدگی به حال او به آن مکان برگشت ولی از شوهر مریض و بیمار خود اثری نیافت.اشک از چشمانش جاری شد،ناله و زاری برآورد وای پیغامبر! وای بیمار من! ای کاش می دانستم کدام گرگ تو را خورده تا من این درد را نداشته باشم که تو را پیدا نکنم؟! ایوب وقتی صدای رحمه را شنید آواز برآورد که ای زن چرا گریه می کنی؟! رحمه نزدیک او رفت و گفت:من اینجا بیماری داشتم،اکنون او را پیدا نمی کنم! تو می دانی او کجاست؟ یا حالش چطور است؟ایوب گفت:بیمار تو چگونه بود؟ و اسمش چه بود؟ رحمه گفت:در وقت سلامتی شبیه تو بود،و اسمش ایوب بود. ایوب گفت:آن کسی که دنبالش می گردی من هستم.رحمه خوب نگریست متوجه شد که ایوب است او را در آغوش گرفت و شادمانی کرد.گفت:چه شد که سلامت گشتی؟ ایوب چگونگی حال و آمدن جبرئیل(ع) و بوجود آمدن آن چشمه ها را نیز گفت.رحمه خدای را ـ­ عزوجل ­ـ شکر کرد. برای اینکه ایوب از ذمّه سوگندی که درباره تازیانه زدن و تادیب همسرش یادکرده بود رها شود به او وحی رسید که دسته ای از سوفار که دارای صد دانه باشد بردار و با ملایمت و مهربانی به همسرت بزن تا به قسم خود عمل کرده باشی تا همسر مهربانت هم که در دوران سختی و رنج با تو وفادار بوده از تو نرنجد. آری خداوند در برابر صبر ایوب تمام نعمت های از دست رفته را به او باز گرداند و به همان اندازه به آن اضافه کرد تا این امر برای صاحبان و خردمندان پند و اندرزی باشد در هنگام سختی و بلا مضطرب نشود و با صبر و شکیبایی نجات خود را از خداوند طلب کند.
Video02:53

داستان دعای قلب پاک

داستان کوتاه دعای قلب پاک
Video13:35

داستان موش کوچولوی پرنسس

داستان کوتاه موش کوچولوی پرنسس
Video12:50

داستان علاالدین و چراغ جادو

داستان علاالدین و چراغ جادو داستان علاءالدین یکی از قصه های قدیمی و جذاب است که همه ی بزرگ تر ها و والدین از علاءالدین و ماجراهایی که برای این شخصیت داستانی اتفاق می افتد خاطره ها دارند. خواندن این قصه جذاب و پر هیجان برای کودکان نیز خیلی مهیج و خاطره ساز خواهد شد. والدین می توانند این داستان را به عنوان قصه شب برای فرزند دلبند خود تعریف نمایند.
Video07:32

داستان دریای شور

داستان کوتاه و آموزنده دریای شور.
Video03:10

داستان پرنده دانا و مروارید گران بها

داستان کوتاه و آموزنده پرنده دانا و مروارید گران بها.
Video10:25

داستان شکایت از روزگار

داستان کوتاه شکایت از روزگار برگرفته از کتاب داستان و راستان
Video14:37

داستان بی نیاز

داستان آموزنده برای نوجوانان حکایت کوتاه و آموزنده از بهلول
Video07:50

داستان پشتکار

داستان عبرت آموز پشتکار یکی از مهم‌ترین رازهای موفقیت در تمامی دوران داشتن تداوم برای رسیدن به هدف است.شما بعد از این که هدف خود را واضح مشخص کردید و به خود و جهان هستی اعلام کردید که می‌خواهید به هدف خود برسید باید آن‌قدر پافشاری و پشت‌کار درراه رسیدن به هدف خود داشته باشید تا بتوانید به هدف خود برسید.
Video04:19

داستان جوجه اردک بزرگ مقام

داستان کوتاه جوجه اردک بزرگ مقام از سری داستانهای شیوانا شیوانا به همراه شاگردانش در میدان دهکده قدم می زد. کدخدا خودش را به کنار او رساند و آهسته در گوشش گفت:” استاد! مرد سبزی فروشی در کنار چشمه هست که احترام زیادی ، خیلی بیشتر از شما ، برای من قائل است. او به من می گوید “بزرگ مقام” و من از این گفته او احساس خوبی پیدا می کنم.اگر قبول نمی کنید بیائید تا به شما نشان دهم! شیوانا تبسمی کرد و پذیرفت که همراه کدخدا نزد پیرمرد سبزی فروش بروند. پیرمرد تا کدخدا را دید از جا برخاست و با صدای بلند گفت:” جناب “بزرگ مقام” برای خرید بر من منت گذاشتند ، چه می خواهید!؟ “ کدخدا سرمست از غرور مقداری سبزی سفارش داد و قدری هم پول بیشتر بابت تعریف و تمجید به مرد سبزی فروش داد. آنگاه رویش را به سمت مرد سبزی فروش کرد و گفت:” به نظرم شیوانا هم سبزی می خواست!؟” شیوانا سری تکان داد و گفت:”من در مدرسه سبزی های کاشت خودمان را می خوریم.” پیرمرد سبزی فروش تبسمی کرد و گفت:” البته ناگفته نماند که من هم هر وقت سبزی کم می آورم از مدرسه شیوانا سبزی هایم را تامین می کنم!” چند قدمی که از مغازه سبزی فروش دور شدند ، کدخدا در حالی که از ذوق در پوست خودش نمی گنجید گفت:” دیدید استاد! او حتی شما را به اسم ساده شیوانا صدا زد و برعکس من را “بزرگ مقام” نامید. دیدید که چقدر من نزد اهالی احترام و ارج و قرب دارم. “ کدخدا این را گفت و شادی کنان از شیوانا و شاگردانش دور شد. یکی از شاگردان که شاهد ماجرا بود با ناراحتی رو به شیوانا کرد و گفت:” چقدر اهالی این دهکده بی معرفت و قدرناشناس اند که قدر استاد بزرگی چون شما را نمی دانند! و به اسم ساده شما را صدا می زنند!” شیوانا با لبخند گفت:” اگر سری به داخل مغازه سبزی فروش بزنی می فهمی که “بزرگ مقام” نام جوجه اردکی است که مرد سبزی فروش هر روز با خودش به مغازه می آورد و به او غذا می دهد. شاید بر لبان سبزی فروش کلمات “بزرگ مقام” ظاهر شود اما در مقابل چشمان او قیافه جوجه اردک مجسم می شود.نباید به لقب ها زیاد مغرور شویم. در این مواقع افتخار می کنم که مرا به اسم خودم صدا می زنند!” شاگرد شیوانا با حیرت گفت:” او چرا چنین کاری می کند!؟” شیوانا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:” او سود بیشتری می خواهد و اگر قرار باشد با یک لقب “بزرگ مقام” کدخدا به او پول بیشتری دهد ، پس او ازاین شگرد استفاده می کند. اینکه کار این مرد درست است یا نه ! به خودش مربوط است اما این کدخداست که نباید به لقب “بزرگ مقام ” مغرور شود و به خاطر شنیدن این لقب مال و اموالش را بذل و بخشش کند. همیشه در زندگی وقتی کسی شما را به اسم خودتان صدا می زند خوشنود باشید و زیاد در بند اسامی و القاب نباشید که شاید در پشت آن لقب “جوجه اردکی” هم وجود داشته باشد!”
Video01:27

داستان ملا نصر الدین و عرعر الاغ

داستان کوتاه ملا نصر الدین و عرعر الاغ روزی همسایهً ملا آمده خر او را امانت خواست. ملا گفت: خر اینجا نیست. در این بین صدای عرعر خر بلند شد.همسایه گفت: شما که میگوئید خر در خانه نیست پس صدای عرعر چیست؟ ملا غضبناک شده گفت: عجب آدم دیر باور و کم مدرکی هستی. گفتار مرا با این ریش سفید قبول نمیکنی و عرعر الاغ را تصدیق میکنی
Video01:24

داستان فرصت های بزرگ

داستان کوتاه و آموزنده فرصتهای بزرگ روزی مردی در جاده مشغول تعمییر ماشین خود بود ناگهان ماهیگیری که پشت سر او ماهی میگرفت توجه او را جلب کرد مرد متوجه شد که مرد ماهیگیر ماهی های کوچک را نگه میدارد و ماهی های بزرگ را درون آب می اندازد ..............
Video01:11

داستان حاضر جوابی برنارد شاو

داستان کوتاه و آموزنده حاضر جوابی برنارد شاو روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد: «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که: «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت: «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»
Video01:34

داستان طمع دکتر

داستان کوتاه و آموزنده طمع دکتر پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و فرار کرد … پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟
Video08:55

داستان خیاط حیله گر قسمت دوم و پایانی

داستان کوتاه خیاط حیله گر قسمت دوم و پایانی از کتاب ارزشمند مثنوی معنوی این کتاب که به صورت دو رنگ، برای گروه سنی ب و ج تالیف شده، در ۴۰ صفحه قصه مرد جوانی را باز می‌گوید که با خیاطی حیله گر در شهری دور برخورد می‌کند. مردم می‌گویند این خیاط از پارچه مشتریان می‌دزدد. مرد جوان که حدیث این رندی‌ها را می‌شنود، با اهالی آن شهر، شرط می‌بندد که برود و مچ خیاط را بگیرد و آن‌قدر به هوشیاری خود مغرور بوده که سر همه دارایی‌اش، یعنی پارچه و اسب خود شرط می‌بندد. مردم هم می‌پذیرند که اگر او موفق شد، یک اسب تیزرو به او هدیه کنند. فردای آن روز، جوان به بازار می رود و دکان خیاط را پیدا می‌کند. اما...
Video13:00

داستان خیاط حیله کر

داستان کوتاه خیاط حیله گر از کتاب مثنوی معنوی این کتاب که به صورت دو رنگ، برای گروه سنی ب و ج تالیف شده، در ۴۰ صفحه قصه مرد جوانی را باز می‌گوید که با خیاطی حیله گر در شهری دور برخورد می‌کند. مردم می‌گویند این خیاط از پارچه مشتریان می‌دزدد. مرد جوان که حدیث این رندی‌ها را می‌شنود، با اهالی آن شهر، شرط می‌بندد که برود و مچ خیاط را بگیرد و آن‌قدر به هوشیاری خود مغرور بوده که سر همه دارایی‌اش، یعنی پارچه و اسب خود شرط می‌بندد. مردم هم می‌پذیرند که اگر او موفق شد، یک اسب تیزرو به او هدیه کنند. فردای آن روز، جوان به بازار می رود و دکان خیاط را پیدا می‌کند. اما...
Video01:31

داستان بز ماهاتما گاندی

داستان کوتاه و زیبای بز ماهاتما گاندی
Video02:37

داستان وابستگی

داستان کوتاه و آموزنده وابستگی.
Video27:07

داستان گلوله های شادیانه

داستان کوتاه گلوله های شادیانه.
Video02:09

داستان پسر گاندی

داستان کوتاه و زیبای پسر گاندی.

داستان کوتاه

shortstory

۱۳۹۳-۹-۲۲

۱۳۹۷-۹-۴

۵۵۷

گوناگون

این کانال توضیحاتی ندارد.