سرویس اشتراک ویدیو ام پی فور

برای افزودن به لیست علاقه مندی باید وارد حساب کاربری شوید.

ورود به حساب کاربری

بستن

بله خیر
دسترسی سریع به Mp4.ir
Mp4.ir را به صفحه اصلی گوشی اضافه کنید تا همیشه با یک لمس در دسترس باشد.
🚀 سرعت بیشتر در پخش ویدیوها
🔔 از ویدیوهای جدید جا نمانید
🎥 تجربه‌ای روان‌تر برای تماشای ویدیوها
❤️ دسترسی آسان از صفحه اصلی گوشی

ام پی فور را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید.

پخش بعد از 8

داستان کوتاه گرگ

7 سال پیش
  • می پسندم
  • اشتراک گذاری
  • افزودن به لیست پخش
  • گزارش تخلف
  • نشان گذاری
shortstory

داستان کوتاهکانال داستان کوتاه

داستان کوتاه گرگ
ظهر پنجشنبه خبر شدیم که دکتر برگشته است و حالا هم مریض است. چیزیش نبود دربان بهداری گفته بود که از دیشب تا حالا یک کله خوابیده است، هر وقت هم که بیدار می‌شود فقط هق‌هق گریه می‌کند. معمولا بعد از ظهر‌های چهار شنبه یا پنج شنبه راه می‌افتاد و می‌رفت شهر، با زنش. این دفعه هم با زنش رفته بود. اما راننده باری که دکتر را آورده بود گفته: «فقط دکتر توی ماشین بود.» گویا از سرما بی‌حس بوده. دکتر را دم قهوه خانه گذاشته و رفته بود. ماشین دکتر را وسط‌ های تنگ پیدا کرده بودند. اول فکر کرده بودند باید به ماشینی، چیزی، ببندند و بیاورندش ده. برای همین با جیپ بهداری رفته بودند. اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده‌اند راه افتاده. راننده گفته: «از سرمای دیشب است وگرنه ماشین که چیزیش نیست» حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته تا وقتی هم که دکتر نگفته بود: «اختر، پس اختر کو؟ هیچ کس به صرافت زن نیفتاده بود.»

زن دکتر قد کوتاه بود و لاغر، آنقدر لاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می‌افتد. دو تا اتاق داشتند توی‌‌ همان بهداری. بهداری آن طرف قبرستان است، یعنی درست یک میدان دور از آبادی. زن نوزده سالش بیشتر نبود. ‌گاه گداری دم در بهداری پیداش می‌شد و یا پشت شیشه‌ها. فقط وقتی هوا آفتابی بود از کنار قبرستان می‌آمد ده گشتی می‌زد. بیشتر کتابی دستش بود، و گاهی یک پاکت آب نبات یا شکلات هم توی جیب بلوز سفید یا کیف دستی‌اش. بچه‌ها را خیلی دوست داشت. برای همین هم بیشتر می‌آمد سراغ مدرسه. یک روز که بهش پیشنهاد کردم اگر بخواهد می‌توانیم درسی به عهده‌اش بگذاریم گفت، حوصله سر و کله زدن با بچه‌ها را ندارد. راستش دکتر پیشنهاد کرده بود، برای اینکه سر زنش گرم بشود. گاهی هم می‌رفت لب قنات پهلوی زنها.

برف اول که افتاد دیگر پیداش نشد. زن‌ها دیده بودندش که کنار بخاری می‌نشسته و چیزی می‌خوانده، و یا برای خودش چای میریخته، وقتی هم دکتر می‌رفت برای سرکشی به دهات دیگر، زن راننده یا دربان پیش خانم می‌ماند. انگار اول صدیقه، زن راننده، فهمیده بود. به زنها گفته بود: «اول فکر کردم دلشوره شوهرش را دارد که هی می‌رود و کنار پنجره و پرده را عقب می‌زند.» کنار پنجره می‌ایستاده و به صحرای سفید و روشن نگاه می‌کرده. صدیقه گفته بود: «صدای زوزه گرگ که بلند می‌شود می‌رود کنار پنجره.»

خوب، زمستان، اگر برف بیفتد گرگ‌ها می‌آیند طرف آبادی. هر سال همین طورهاست. گاهی هم سگی، گوسفندی یا حتی بچه‌ای گم می‌شود که بعد باید ده واری رفت تا بلکه قلاده‌ای، کفشی، چیزیش را پیدا کرد. اما صدیقه دو چشم براق گرگ را دیده بود و دیده بود که زن دکتر چطور به چشم‌های گرگ نگاه می‌کند. وقتی هم صدیقه صداش زده نشنیده است.

برف دوم و سوم که افتاد دکتر دیگر نتوانست برای سرکشی به اطراف برود. وقتی هم دید باید هر چهار یا پنج شب هفته را توی خانه‌اش بماند حاضر شد در دوره‌هامون شرکت کند. دوره‌هامان زنانه نبود اما خوب اگر زن دکتر می‌آمد می‌توانست پهلوی زنها برود. اما زنش گفته بود: «من توی خانه می‌مانم.» شب‌هایی هم که دوره به خانه دکتر می‌افتاد زنش کنار بخاری می‌نشست و کتاب می‌خواند و یا می‌رفت کنار پنجره و به بیابان نگاه می‌کرد، یا از پنجره این طرف به قبرستان و گمانم چراغ‌های روشن ده.خانه ما بود انگار که دکتر گفت: «امشب باید زود‌تر بروم.» مثل اینکه توی جاده یک گرگ بزرگ دیده بود.

مرتضوی گفت: شاید سگ بوده.

اما خودم به دکتر گفتم، این دور و بر‌ها گرگ زیاد پیدا می‌شود. باید احتیاط کند. هیچوقت هم از ماشین پیاده نشود.

زنم انگار گفت: دکتر خانمتان چی؟ توی آن خانه کنار قبرستان؟

دکتر گفت: برای همین باید زود‌تر بروم.

بعد هم گفت که زنش سر نترسی دارد. و تعریف کرد که یک شب، نصفه شب، که از خواب پریده دیده کنار پنجره نشسته، روی یک صندلی. دکتر که صداش زده زن گفته: نمی‌دانم چرا این گرگ همه‌اش می‌آید روبروی این پنجره.

دکتر دیده بود که گرگ درست ‌آن طرف نرده‌ها نشسته، توی تاریک روشن ماه و‌گاه گداری رو به ماه زوزه می‌کشد.

خوب کسی می‌تواتنست فکر کند که همین روبروی پنجره نشستن و خیره شدن به یک گرگ، بگیریم بزرگ و تنها کم کم برای دکتر مساله‌ای بشود و حتی برای همة ما؟ یک شب هم به دوره‌مان نیامد. اول فکر کردیم شاید زنش مریض شده باشد، یا اقلا دکتر، اما فردا خود زن با ماشین اداره آمد مدرسه و گفت، اگر نقاشی بچه‌ها را بهش بدهیم حاضر است کمکی کند.

راستش شاگرد‌ها آن قدر کم شده بودند که دیگر احتیاجی به او نبود. همه‌شان را هم که جمع می‌کردیم توی یک کلاس، آقای مرتضوی به تنهایی می‌توانست بهشان برسد. ...

نمایش بیشتر
0 دیدگاه
0 دیدگاه ثبت دیدگاه بیش از حد مجاز است، چند دقیقه بعد ثبت کنید.
تصویر پیش فرض کاربر

اشتراک گذاری

  • کد ویدیو
  • واتس اپ
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • توییتر
  • لینکدین

کد ویدیو

copy

گزارش تخلف

متن گزارش:

ثبت

لیست مورد علاقه