در ام پی فور عضو شوید برای ثبت دیدگاه، اشتراک کانال ها و ویدیوها.
داستان کوتاهکانال داستان کوتاه
داستان کوتاه زندگی بودا
بودا، بنیانگذار فلسفه بودیسم، در بیش از 2500 سال پیش بدنیا آمد. نام اصلی وی سیدار (سیندارتا) تا گوتاما (Siddhartha Gotama ) بود. پدرش پادشاه سرزمین در كشور نپال امروزی و مادرش شاهزاده سرزمین مجاور بود.
در سال 623 پیش از میلاد و در یك شب مهتابی در ماه می، ملكه به سرزمین پدری سفر میكرد زیرا آن زمان در هندوستان رسم این بود كه زنان برای بدنیا آوردن فرزند به خانه پدری بروند. در نیمههای راه كاروان ملكه به یك بیشه زار زیبا رسید و در آنجا اطراق كردند و در همین بیشه زار بود كه قهرمان داستان ما متولد شد.
316 سال پس از تولد شاهزاده سیدارتا، كه بعدا به بودا معروف شد، امپراطور آسوكا در محلی كه بودا متولد شده بود ستون یادبودی بر پا داشت و دستور داد بر روی ستون حك كنند «اینجا جایی است كه بودای فرزانه متولد شد»
در روز پنجم تولد سیدارتا، پادشاه از هشت مرد خردمند برای نامگذاری و پیش بینی آینده كودك برای آمدن به كاخ دعوت بعمل آورد. آنها پس از دیدن كودك نام «سیدارتا» به معنی كسی كه به هدفش میرسد را برای وی انتخاب كردند. سپس هفت تن از آن برهمنها دو انگشت خود را بلند كردند و گفتند: اعلیحضرتا! فرزند شما روزی پادشاه بزرگی خواهد شد، یك پادشاه جهانی، كسی كه خودش قانون وضع خواهد كرد. ولی جوانترین برهمن فقط یك انگشت خود را بلند كرد و گفت: پادشاها، سیدارتا روزی به دنبال حقیقت خواهد رفت و به بالاترین درجه روشن بینی خواهد رسید و بودا میشود.
بودا در آن زمان واژهای شناخته شده بود.
ملكه در روز هفتم تولد سیدارتا از دنیا رفت و خواهر ملكه مسئولیت پرستاری از «سیدارتا» را به عهده گرفت. سیدارتا در محیطی پرورش یافت كه هر آنچه را كه برای رشد یافتن و بالندگی یك مرد لازم بود در اختیار داشت. پدر وی در آموزش هر چیزی كه «سیدارتا» بعنوان یك شاهزاده باید میآموخت كمترین قصوری نمیكرد. از این رو «سیدارتا» در رشتههای مختلف دانش، رزم و هنر تبحر فراوانی یافته بود.
زمانی كه شاهزاده به سن جوانی رسید، پدرش بسیار آرزو داشت تا سیدار تا سریعتر ازدواج كند و تشكیل خانواده دهد تا جانشینی لایق برای خود داشته باشد و همچنین پدر از پیشگویی كه برهمن جوان در مورد «سیدارتا» مبنی بر ترك كردن تاج و تخت و رهسپار شدن بدنبال حقیقت كرده بود در دل ترسی داشت و دوست میداشت سیدارتا زودتر ازدواج كند تا پایبند خانواده شود و فكر ترك كردن كاخ به ذهنش خطور نكند.
شاهزاده هنگامی كه 16 سال داشت با دختر دایی زیبای خودش ازدواج كرد.
پادشاه تمام امكانات را برای آسایش و راحتی «سیدارتا» مهیا میكرد. وی سه كاخ مبتنی بر سه فصل موجود در هندوستان برای پسرش ساخته بود، یكی برای زمستان، یكی برای تابستان و یكی برای فصل بارندگی همراه با باغها، بیشه زارها و شكارگاه. «سیدارتا» از تمام لذایذ دنیوی بهرهمند بود. او در میان موسیقی و رقص، تجملات و خوشیها و بدون اطلاع از حزن و اندوه زندگی میكرد. در واقع پدرش یك دنیای غیر واقعی و بسیار زیبا باری پسرش ساخته بود تا «سیدارتا» هرگز احساس ناراحتی و كمبود نكند و بدین جهت هرگز به فكر ترك كردن زندگی اشرافی نباشد.
اما «سیدارتا» كه دارای ذهن جستجوگری بود داشت از زندگی دیگر افراد نیز باخبر باشد بنابراین روزی از پدرش خواست كه اجازه دهد او به شهر برود و زندگی بقیه انسانها را نیز ببیند.
پدر كه نمیخواست محدودیتی برای «سیدارتا» بوجود آورد علی رغم میل باطنی به وی اجازه داد كه برود. ولی پادشاه بدور از چشم «سیدارتا» به مردم دستور داد خیابانها را برای دیدن شاهزاده آماده كنند، خانهها و خیابانها را پاكیزه و زیبا بسازند، لباسهای شاد و رنگی بپوشند و وقتی شاهزاده عبور میكند به او خوش آمد بگویند. هنگامی كه تمام خیابانها و خانهها تمیز و زیبا شد پادشاه به شاهزاده گفت: اكنون میتوانی بروی و شهر را ببینی. زمانی كه شاهزاده جوان از خیابانها عبور میكرد ناگهان از یك كلبه كوچك كنار خیابان یك پیرمرد با موهای بلند سفید و لباسهای پاره كثیف بیرون آمد. پوست صورت او بسیار خشك و چین خورده بود، چشمانش فرورفته و كم سو بودند و او تقریبا كور بود و هیچ دندانی هم در دهان نداشت، پشت او خمیده بود و با دستش كه فقط پوست و استخوان بود لرزان چوبی را گرفته بود تا بتواند بایستد. وقتی شاهزاده آن پیرمرد را دید او نمیدانست كه دارد به چه نگاه میكند برای اینكه این اولین بار بود كه در زندگیاش پیرمردی با این حال را میدید.
«سیدارتا» شروع به سوال كردن از ارابه رانش كرد، آن چیست؟ او كه یك مرد نیست؟ چرا اینچنین خم شده؟ آیا چیزی می خواهد؟ چرا چشمانش اینچنین است؟ دندانهایش كجا هستند؟ آیا بعضی انسانها اینچنین متولد میشوند؟ بمن بگو این چه معنی دارد؟
چانا (ارابه ران سیدارتا) به شاهزاده گفت: این یك پیرمرد است،