در ام پی فور عضو شوید برای ثبت دیدگاه، اشتراک کانال ها و ویدیوها.
داستان کوتاهکانال داستان کوتاه
داستان کوتاه دو بذر فصل بهار بود. دو تا بذر در خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند. بذر اول گفت: میخواهم رشد کنم. میخواهم ریشههایم را در خاک زیر پایم بدوانم و ساقههایم را از پوسته خاک بیرون بکشم. میخواهم غنچههای لطیفم را باز کنم و نوید فرا رسیدن بهار را بدهم. میخواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم! بذر رشد کرد و قد برافراشت. ادامه این داستان را دنبال کنید